ازبسكه رفو زديم ، شد چاك * اين سينه همه به دوختن رفت
* * *
چو رسد رقيب خندان كشدم طپيدن دل * كه مباد ديده باشد نظر عنايت از تو
رباعى
تا پختن آرزو بود پيشهء تو * جز پاى تو زخمى نزند تيشهء تو
دشمن نكند آنچه تو با خويش كنى * اى خون تو بر گردن انديشهء تو !
[ 163 ] [ مولانا حياتى كاشى ]
مشغوف نيكوتلاشى ، مولانا حياتى كاشى كه عذوبت از كلام رنگينش ظاهر و فصاحت از اشعار متينش باهر ؛ اتّفاقا به مصاحبت بعضى ملاحده از اهل نقطه درافتاده ، همراه آنها به حكم شاهطهماسب صفوى محبوس گشته ، مبتلاى شدايد گرديد . بعد دو سال از آن شكنجه مخلصى يافته ، به شيراز شتافت و چندى در آنجا گذرانيده ، به وطن خود كاشان رفت و خيالات فاسده كه به صحبت آن فرقهء ضالّه در سر داشته ، يكسر بدر ساخت . پس از آن متوجّه ممالك جنوبيّهء هند گشته ، در احمدنگر به سر مىبرد . يكى از مقرّبان بساط فيض مناط جهانگير پادشاه توصيفش به مسامعهء اجلال شاهى رسانيده ، وى حسب الحكم فيضشيم به بارگاه شاهى رسيد و مشمول مراحم و نوازشات خسروانه گرديد . در آن ايّام كه پادشاه جمجاه را مثنوى امير خسرو مسمّى به تغلقنامه پسند خاطر مبارك افتاد ، به سبب فقدان يك مبحث آن كتاب شعراى ملازم ركاب به نظم آن مأمور شدند . هريكى متاع افكار خود پيشكشى حضور پادشاهى ساخت . از آن جمله نذر حياتى منظور و مقبول افتاده ، و در جلدوى آن به صلهء گرانمايه سرفرازى يافت . آخر كار در سنهء عشر ثالثهء مائة حادى عشر رشتهء حياتش از هم گسيخت . از افكار اوست :