يكسخن از رنگ خود پيش لب تو گل نكرد * گرچه باشد صد زبان در پرده پنهان غنچه را
لعل تو خندان شود ، گر خون ببارد چشم من * بشكفاند گريهء ابر بهاران غنچه را
نقد را هركس كه دارد ، باعث اندوه اوست * كرد ، ثاقب ! جمع زر آخر پريشان غنچه را
* * *
از بهر جمع زر چو شود آرزو مرا * افتد بهسان كيسه رسن در گلو مرا
* * *
ز سوز فرقت آن يار گلبدن ، ثاقب * چو عندليب جدا گشته از چمن مىسوخت
* * *
قانع آنكس كه به قسمت چو صدف مىباشد * نغمهاش چون در يكدانه به كف مىباشد
* * *
ز جوش عشق چون منصور بگذشتم ز سر آخر * بلى ، سرپوش بردارد چو مى ، پرزور مىگردد
* * *
تمنّاست يكبار تيغ تو بوسم * اگر بر تنم سر نباشد ، نباشد
* * *
بشكست دلم ز آن نگه گرم و صدا نيست * اين شيشهء نازك چو حباب است ، ببينيد