قضاى آسمانى خواست از ياران جدا افتم * كمان سخت است و بازو چست بينم ، تا كجا افتم ؟
* * *
كجا از زندگى پرسيدى ، از شبهاى تار من ؟ * كه بعد از مرگ من شمعى فروزى بر مزار من
[ 130 ] [ شيخ غلام احسن ثمين بلگرامى ]
شاعر با تمكين ، شيخ غلام احسن ثمين كه همشيرهزادهء قاضى احسان اللّه بلگرامى است ، مرد خوشتلاش بوده و طبع موزون داشت . گاهگاه به فكر شعر مىپرداخت و در اصلاح سخن از تلامذهء مير نوازش على فقير بوده . اوسط مائة ثانى عشر ترك لباس هستى نمود . اين بيت از اوست :
ازبسكه سودم از سر افسوس كف به هم * دستم رساند آبلهها چون صدف به هم
[ 131 ] [ مير مهدى حسينى ثاقب مدراسى ]
زبدهء سادات عالى مناقب ، مير مهدى حسينى متخلّص به ثاقب ، كه احوال اسلافش در ترجمهء سيّد مرتضى بينش ، برادر اعيانى او در « حرف الباء » گذشت ، ولادتش در سنهء ثلث و عشرين و مأتين و ألف جلوهء ظهور يافته . مرد نيكطينت و رنگين صحبت است .
تاج لياقت بر سر دارد و كسوت قابليت در بر . چند بار به سياحت بلدهء حيدرآباد پرداخته و به مجالست با شعراى آن ديار در ساخته . در خوشنويسى هفت قلم زيبانگار و به سخنسنجى هم از شاعران خوشگفتار است . اين چند بيت از كلامش اختيار افتاد :