تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
و خرّمى بود اكر خود را در غم دشوار بيند كنج يابد

غنيمت

اكر از مال كافر غنيمت يافت نرخها ارزان شود

غوّاص

اكر بيند از براى مرواريد غوّاص شد علم و نفع و مال دنيا و قرب سلطان بيند

غوره

ديدن و خوردن زحمت و مشقّت بود

حرف الفاء

فاخته

زن و روا شدن حاجت و فرزند و خادم بود

فال كرفتن

ظفر بر دشمنان و رسيدن بمراد و روا شدن حاجت باشد

فالوده

سادهء آن بهتر است كه زعفران داشته باشد و مالى بود كه برنج و خصومت بدست آيد

فتنه

ديدن خوب نباشد

فراخى

جاى فراخ كشادكى كارها شد

فرّاش

دلّاله و زن بود

فرح

اكر بيند كه مانند زنان فرج دارد خوارى و ذلّت بيند و اكر زنى ديد كه از فرج او گربه بيرون آمد او را فرزندى شود دزد و راهزن

فرزند

اكر بيند كه او را دخترى شد خير و منفعت بيند و اكر بيند پسرى شد غمكين شود

فرعون

پادشاه جبّار و ستمكار باشد

فرود آمدن

اكر بيند كه از بلندى فرود آمد نقصان مال است

فتق

منفعت بود و اكر تلخ بود نيكو نباشد

فقاع

خوردن او منفعت و بوسه دادن و خدمت كردن مردم و زائل شدن اندوه و فقاع‌فروش مرد خيّر باشد

فلاخن

دعاى بد و اندوه بود

فلوس

مفلس بود

فندق

مال و نعمت بود و مغز فندق تلخ مرد بخيل باشد

فوطه

شادكامى و پوشيدن و راحت بود

فسرده

بمعنى خميرمايه اندوه و بيمارى و خصومت و لجاجت و ناسازكارى با اهل و عيال بود

حرف القاف

قاضى

اكر بيند كه قاضى شد برنج و بلا كرفتار شود و مالش از دست برود و اكر بيند كه قاضى بوى نكاه كرد حرمت و منزلت يابد

قافله

اكر بيند كه اهل قافله مفسدند بد باشد و الّا نيكو بود

قالب

اكر قالب كفش بيند خادم باشد

قالى

ديدن و كستردن نيكو باشد

قباله

اكر بيند كه قباله داشت ولايت يابد و قوّت و حكمت و محبّت و رياست حاصل شود

قبا

پناه و قوّت و ظفر و سفر و بزركى و عزّت و نفع از پادشاه باشد

قپان

خوب نباشد

قدح

زن و كنيزك و مشرف حوايج خانه بود

قديد

كوشت قديد خوردن و ديدن و برون جمله بد باشد

قربانى كردن

ايمنى از خوف و زائل شدن غم و رستن از آفت و بلا و ظفر يافتن بر دشمن و روا شدن مرادها و خير و بركت و زوال قحط بود

قرابه

كنده پيرى بود كه مال به دو سپارند

قرنفل

ذكر جميل بود

قزّ

ابريشم است مرد را بد و زن را نيكو باشد

قصّاب

اكر مجهول بود ملك‌الموت باشد

قصّه‌خوانى

از خوف ايمن كردد قصّه‌كوى مرد نيكومحضر بود

قطران

مال حرام باشد

قفس

زندان و جاى تنك و پروحشت بود

قفل

ديدن و ساختن قوّت و محبّت و زن و اعتماد داشتن بود

قلعه

دولت و نعمت و ساختن قلعه صلاح دين بود و اكر بيند كه دشمن را در قلعه كرد بد بود

قليه

كوشت پخته بهتر از كوشت قليه است و در تاويل از هر حيوانى كه باشد از آن كنند

قمار باختن

مشغول شدن به كار باطل و ملامت و جنك و خصومت و مصيبت باشد

قنديل

افروخته زن خواستن و توفيق عبادت و طاعت و تقوى و عزّت و دولت و كشايش كارها بود و قنديل ناافروخته منفعت اندك باشد

قير

خير و روزى باشد

قى كردن

توبه كردن و نصرت و از غم رستن و امانت باز دادن و كشادن كارها و چيزى كه به كسى داده باشند بازكيرند

حرف الكاف

كاچى

منفعت بود از مرد بزرك يا از پادشاه

كارد

محبّت و فرزند و ظفر و پناه و برادر و توانائى و ملك اندوختن بود

كارزار كردن

طاعون بود و اكر بيند كه با تير و كمان كارزار كرد در ميان ايشان كفتكو شود

كازرى

اكر بيند كه كازرى مىكرد و شغل او نبود توبه كند و به خدا بازكردد و از غمها برهد و جويندهء احسان باشد

كاسهء چوبين

اكر در او خوردنى بيند روزى بود و اكر خالى بيند نصرت و مفلسى باشد

كاغذ

مال و بزركى و دانش و مكر و حيله بود

كافر

كافر شدن ميل نمودن بكيش كافران و صحبت نمودن به كسانى كه اعتقاد ايشان بد باشد

كافور

مردى عالم و زن و دوست و كنيزك خوب‌رو و مال بسيار و ثناء و اخلاص و آفرين و سخن خوش و آرايش نفس بود

كاه

مال حلال و بىرنج بدست آيد و كسب و معيشت و خير و منفعت و كام و شادمانى بود خاصّه كاه كندم باشد

كاهو

اكر شيرين بود خير و منفعت بود و كاهوى تلخ زيان بسيار بود

كاورس

مال و نعمت بود كه برنج بدست آيد

كاو دشتى

مرد توانكر باخير بود

كاوميش