عاريت كردم سرايى را كه از ناقابلى * حيفم آمد زين كه جاروبش زنم بر آستان
هم فضايش تنگ همچون ديدهء ارباب حرص * هم بنايش سست همچون عهد ابناى زمان
شب ، چو باران آيد ، از انديشه اندر زير سقف * اشك ريزد از دو چشمم همچو آب از ناودان
زير سقفى كردهام منزل كه كاه كهگلش * هست از آن گندم كه آدم خورده بود اندر جنان
از تنك سقفش همى خط شعاعى بگذرد * هم بدان هيئت كه سوزن بگذرد زير بنان
همچو پرويزن ، مشبك ، سقفش اندر گاه برف * آرد مىريزد ولى آن آرد آب استى نه نان
بسكه سست آمد بنايش ، بيم دارد عنكبوت * زينكه « 1 » آنجا از لعاب خويش بندد ريسمان
الغرض ، نبود روا ، كاين بنده از بىخانگى * سوى اردستان رود بار دگر از اصفهان
هامش
( 1 ) - زان كه