هم رود بر آسمان ، ز آه سحرگاهيش پيك * هم بهسويش آيد از الهام ربانى ، بريد
گر كسى خود را چو او داند زهى نادانى است * نخل خرما فرقها دارد بلى با شاخ بيد
با عصاى لطف او ، عدل ضعيف از جاى جست * وز كمند قهر او ظلم قوى پيكر خميد
مادر ايّام ، زين پس زايد ار طفل ستم * از سر پستان مادر شير نتواند مكيد
نبض اهل معرفت جنبد ز روح علم او * تا كه از قلب و كبد رويند شريان و وريد
از نسيم اجتهادش غنچه ايمان شكفت * ز آفتاب التفاتش صبح آگاهى دميد
جانِ از تن كرده آهنگ سفر ، بازايستد * از مسيح التفات او اگر آيد نويد
الغرض چون اين بنا آمد تمام از حكم او * وز پى تاريخ بودى هر طرف گفت و شنيد
كلك مشكين فدا ، از بهر تاريخش نوشت : * « مدرس ادريس را اينك شبيه آمد پديد » ( 1244 ) 27
تا به درگاه شهنشاه جهان آيند خلق * از براى تهنيت ، هر بامداد روز عيد
تهنيت گاه خلايق باد اين عالىبنا * در حريم آستانش جاى احرار و عبيد
در كف گندآور گلشن ، به قصد خصم او * هم بود از سبزه خنجر ، هم ز غنچه برگ بيد
اين قطعه را به تقاضاى خانه ، مصدّر به مدايح جنابش نظم داده ، و ابواب بيوت معانى گشاده