مدّعيان زندى و غير زندى پرداخت و در بيشترين اين نبردها موفق گشت و مرتبا در حال تسخير و از دست دادن اين شهرها بود . از سال 1196 ق هم رسما پادشاه زند شد كه اين حكومت زياد دوام نداشت . يكى از مدعيان و منازعان دائمى سالهاى آخر عمر او آغا محمّد خان قاجار بود . على مراد خان كه در اواخر زندگى ، از فرط نوشيدن شراب مبتلا به استسقا شده بود ، در زمستان 1199 ق در راه مورچهخورت اصفهان از دنيا رفت و در قبرستان ستى فاطمه اصفهان مدفون شد . براى تفصيل حيات و جنگهاى او ، ر ك : رجال ايران ، ج 2 ، صص 90 - 485 و نيز فارسنامه ناصرى ، ص 219 به بعد .
شرح
( 99 ) - براى اقتباس ر ك : ديوان ظهير فاريابى ، تصحيح تقى بينش ، صص 66
( 100 ) - سيما ، عبد الكريم ر ك : تعليقه ش 210
( 101 ) - نشاطى ، ميرزا عبّاس هزارجريبى مازندرانى : معروف به نشاطى خان و ميرزا بابا ، ظاهرا مفصّلترين شرح حال او را مير محمّد بن فتحعلى لواسانى در مقاله پانزده صفحهاى در مقدّمه ديوانش نوشته است . اين ديوان را منوچهر خان معتمد الدّوله گرجى - كه جزو نخستين آورندگان چاپخانه در ايران است - در تبريز به طبع رسانيد . ليكن چاپ اين ديوان ، سنگى است و نه تنها گلچين معانى آن را نديده است ( حاشيه تذكرهء منظوم رشحه ، ص 72 ) بلكه من نيز آن را به دست نياوردم ! عجالتا از اطلاعات بسيار اندك و پراكندهء منابع موجود تنها مىتوان دانست كه او در سال 1200 در قريهء سرخده واقع در سرحدّ سمنان و دامغان در خانوادهاى كشاورز و دامپرور به دنيا آمده است و كودكى خود را در همانجا و به همين كار مشغول بوده . آنگاه مدّتى به مكتب و سپس در سارى به مدرسه رفته و علوم متداول زمان خود را به همراه شاعرى و متعلّقاتش آموخت .
تمرين خط نيز برايش ، حسن خطى پديد آورد .
ظاهرا در نوجوانى حساس ، عصبى ، زودرنج ، حسود و طالب شهرت و نام بود . اين حساسيت را از همان ابتدا در مكتب نشان داده است . چنانكه مرحوم معلّم مىنويسد : « در همان ايّام طبع غيورى داشت كه از هركس رنجش ديدى ، هجوش نمودى و نخست شعرى كه گفته ، كه آن را در هجو يكى از شاگردان كه سرش شكسته بود ، سروده :اى آنكه مرا به سنگ ، سر مىشكنى * روباهى و مغز شير نر مىشكنى »اين طبع زودرنج و غيور در سالهاى بعد و در كهنسالى بازتاب و نمود غليظترى يافته ، او را به عنوان يكى از نامىترين هجوسرايان مطرح نمود .
بههرحال اين جوان حسّاس و نامجو ، مترصّد فرصتى بود ، تا خود را بنماياند و آخر الامر اين فرصت در سفر فتحعلى شاه به سارى پيش آمد و او به خدمتش شتافت و مديحهاى خواند كه خاقان را بسى خوش آمد و او را جزو ملازمان ركابش پذيرفت و به تهران آورد .
در ابتدا او گهگاه به مسقط الراس خود برمىگشت و با اشعار تازه به تهران مىآمد و صله