سياسى او نكرده و به همان قصّه هجو استاد و زايل شدن خط بسنده كرده است . ديگر آنكه او را اصفهانى برمىشمارد و در جوانى شاگرد درويش مىداند . ماده تاريخهاى او در منابع ثبت است ؛ از جمله در تاريخ اصفهان همايى ، ج 3 . منابع زندگىنامه او عبارت است از :
تذكره مدايح حسينيه يا امينيه : ميرزا عبد الباقى طبيب سپاهانى ، 1222 ق ، شاعر شماره 293 ( به نقل از تاريخ تذكرهها ، ج 2 ، صص 85 - 183 ) و تذكره انجمن خاقان : محمّد فاضل خان گروسى ( راوى ) ، 1234 ق ، ص 624 و سيد حسين طباطبايى نايينى ( ثمر ) ، 1234 ق ، ( به نقل از تاريخ تذكرهها ، ج 1 ، ص 204 )
و به نقل از فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ، دانشپژوه ، ج 10 ، صص 72 - 1869 و نيز تذكره ميكده : ميرزا سيد على مدرّس يزدى ( وامق / ساقى ) 62 - 1255 ق / شاعر 53 ، صص 44 - 243 و منابع زير به نقل از فرهنگ سخنوران خيامپور :
هدايت ( م ) ، ب ، ص 447 ، بزرگ ، ط ( ج ) ، ص 954 ، دنبلى ( ن ) ، نگارخانه چهارم ايضا ( ن ) [ تب ] ، الف ، 254 ، خراب ، 166 ، خرابات ، ب ، 165
شرح
( 69 ) - ر ك : تعليقه ش 34
( 70 ) - اللّه قلى ميرزا : اللّه قلى ايلخانى پسر موسى خان و او پسر حسينقلى خان و نوه دخترى و نوه برادر تنى فتحعلى شاه و ربيب حاج ميرزا آقاسى صدراعظم محمّد شاه بوده و جهت اينكه به ايلخانى شهرت داشت براى اين بود كه سالها رئيس ايل قاجار بود . گاهى هم او را به مناسبت اين كه نوه دخترى فتحعلى شاه بود ، اللّه قلى ميرزا نيز گفتهاند .
( ر ك : بامداد ، مهدى ؛ شرح حال رجال ايران ، ج 1 ، ص 148 )
( 71 ) - هود / 114 : « همانا نيكىها ، بدىها را سترده مىسازد » .
( 72 ) - معنى : « آنچه در گذشته از ميان رفته » .
( 73 ) - اين قصيده در حاشيهء نسخه ، در همين موضع ثبت شده بود .
( 74 ) - فناى اورجانى لنجانى : ملا على : متولّد سال 1265 ق در مباركه لنجان بود اما از نژاد ، به لرهاى اورجان ( بروجن ) مىرسيده و على الظّاهر نسبتى به سلسله نسب ملا ملك احمد قاضى عسكر - كه به دانشورى شهره بودند - داشته است .
در نوجوانى از منطقه لنجان به اصفهان آمد و در مسجد سرخى ( سفرهچى ) حجره گرفت و به تحصيلات معمول پرداخت . از خطّ نيز فارغ ننشست و در خطوط سهگانه نسخ و نستعليق و شكسته مهارتى تام يافت . گزارش وفا از او بايد مربوط به همين دوران بدايت شباب باشد . پس از مدّتى توقف ، به تهران مىرفت و در آنجا مصاحب « مير محمّد مهدى » نامى از فضلا مىگشت ، اما سوداى تصوّف او را از دار الخلافه و دربار روىگردان و دوباره پس از چندى روانه اصفهان مىساخت .
پس از گذشت چند سال اشتهارش به تصوّف را