خود بهار لطف ابراهيم را بودى خليل * كز نسيمش نار نمرودى گلستان آمده
نيستى عيسى ، ولى ز انفاس جانبخشت به دهر * مردگان را در تن بىجان همى جان آمده
نيستى احمد ، ولى زيبد به شان كبريات * هرچه در شان نبى ز آيات قرآن آمده
ز آن به عهدت ، سحر باطل شد كت از معجز به كف * خود عصاى موسوى ، كلك چو ثعبان آمده
روز و شب از پرتو راى و ز عكس روى توست * در فلك گر مهر روشن ، ماه تابان آمده
آن حجاب كبريا و درگه اجلال توست * كآسمانش حاجب و كيوانْش دربان آمده
با تو نتواند كه بازد گوى در ميدان قدر * آنكه گوى چرخ گردونش به چوگان آمده
آن طبيبى تو كه از دارالشّفاى رأفتت * هركه را از چرخ دردى بوده ، درمان آمده
روضه خلد است در ايام تو گلزار دين * و نيك او را لطف تو دربانْ چو رضوان آمده
هيزم خشك است در دوران تو خاشاك كفر * وينك او را قهر تو سوزنده نيران آمده
هرچه پنهان دهر را ، راى تو پيدا ساخته * هرچه مشكل چرخ را ، پيش تو آسان آمده
رايض قدر تو آن كش توسن چرخ برين * رام در زير دو رانش همچو يكران آمده
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: ميرزا محمد على وفا زواره اى
ص٢٨٩