صفاهان را غبار مقدّم او بود چون قسمت * بود در بينشافزايى سمر ، كُحل صفاهانى
عروس دهر اگر داده است ، يكسر تن در آغوشش * نه دامادى است كش نيرنگ بپذيرد به آسانى
سهباره گفته است او را طلاق و گر رجوعى شد * محلل داشته است و آن محلّل ، امر سبحانى
بلى ، دولت سزاوار كسى باشد كه دولت را * به راه حق دهد ، نى از براى حظ نفسانى
فلكْدرگاهْ خورشيدا ! ستارهء قدرْ برجيسا ! * زهى راى تو خورشيدى كند جاه تو كيوانى
چرا از محنت سُكّان اين كشور نمىپرسى * چرا بىحالى اتباع اين ملّت نمىدانى ؟
پيمبر از تو بيند خوب و زشت حال امت را * چه از سامان جمعيت ، چه ز اسباب پريشانى
قلم در دست مشتى بىتميز است اندر اين كشور * كه نه پرواى دينشان هست و نه درد مسلمانى
كسانى صاحب حكمند ، كاندر مذهب ايشان * بود « ثالِثُ ثَلاثَةٍ » 249 ، قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ خوانى
ز « 1 » لاى نفى شمشير ، آنكه زد بر گردن الّا « 2 » * چو لاى نفى ، بيرونش كنند از جنس انسانى
صراط المستقيم عدل را آنكس كه پيمايد * به مدّ « ضالين » بندند عدلش را ز نادانى
شهادت ، شرط اسلام است و هركس بر زبان راند * شهادت يابد آخر از شهادات خراسانى
هامش
( 1 ) - به
( 2 ) - از الّا