خاطر بدخواهش و تا هست در گيتى گزند * سينهء بدبينش و تا هست در عالم بلا
هم دم جانپرورش هر خسته را باشد طبيب * هم طبيب همّتش هر درد را باشد دوا
ذكر اخلاقش زبانها را چو گوش و گوشوار * جذبهء حكمش روانها را چو كاه و كهربا
غرق درياى عرق گردد محيط از انفعال * دست جودش چون برآيد ز آستين ، گاه عطا
بحر عمّان را كه لؤلؤخيز خوانند از كرم * ابر نيسان را كه گوهربار گويند از سخا
پيش بحر طبع و ابر دست دريابار اوست * چون سرابى در زمين و چون دُخانى در هوا
از نى كلكش جدايى كى گزيند حكم حق * بندبندش را چو نى سازند اگر از هم جدا ؟
تافت هرجا فيض گيتىپرورش چون آفتاب * سربهسر ، سنگش گهر گرديد و خاكش كيميا
در زمانى نيك و وقتى خوب و هنگامى سعيد « 1 » * داشت مه در ثور و در بيت الشّرف برجيس جا
در صفاهان ريخت طرح مسجدى از نو كه هست « 2 » * در حقيقت اصفهان را زينت و زيب و صفا
قبلهء روشن ضميران ، كعبهء صاحبدلان * مسكن ارباب طاعت ، منزل اهل دعا
مسجدى مشهور گيتى ، در شهور و در سنين * مسجدى مسجود عالم ، در صباح و در مسا
هامش
( 1 ) - هنگامى سعيد و وقت خوب
( 2 ) - داد