باليد بس به فرّ تو ، مقلوب گشت شرع * نك روح قدس بر لب بامش كبوتر است
از راسخون علم بود در نُبى ، نكات * راسخ به علم ، جز تو ندانم كه ديگر است ؟
سلطان چار بالش شرعى به شرق و غرب * وز علم ، زير رايتِ تو هفت كشور است
هستى به حُسن خُلق ، شهنشاه ملك شرع * بُرهانم اينكه نوبتت ، اللّه اكبر است
شه را به ملك نيست گريزى ز تاج و تخت * شاهى و تاج و تخت « 1 » تو ، دستار و منبر است
آن تاج و تخت مانده ز شاهان ظلم و جور * وين تاج و تخت تو ز رسولان داور است
ز اكسون و ديبه گر نبود كسوتت چه باك * خورشيد تابناك چه محتاج زيور است
در مطبخ نوال تو از بهر خاص و عام * هر شام و بام ، راتبهء نو مقرّر است
اهل جهان اگر به تو مايل ، ز در « 2 » مران * چون جزو را به كل ، كشش ذات رهبر است
ز آن « 3 » روى كرده ملكت گيتى ، تو را به ذات * كاعراض ، بازبسته و قايم به جوهر است
هركو ز مدحتت ، ورقى ساخت حرز خويش * او را دگر چه واهمه از شور « 4 » محشر است
هامش
( 1 ) - تخت و تاج
( 2 ) - خود
( 3 ) - ( نم : گر )
( 4 ) - روز