باسش نماند راهزن و فتنه « 1 » را نشان * گر زلف شاهد است و گر چشم دلبر است
از دشمنان دين همه پرداخت اسم و رسم * آرى مجالِ كاه چه در پيش صرصر است ؟
بر خسروان ملك ، نيازش نماند از آنك * حيدر چه آزمند ابو بكر و عمر است
قول مخالف از ورق روزگار شست * آرى درنگ كفر چه در نزد حيدر است
هنگام شام ، بر افق از شرم ننگرد * كاو را چرا شباهت صهباى احمر است !
او راست فتح باب شريعت به هر ديار * گر جد نامدارش را فتح خيبر است
شد كشتى نجات امم ، غرق بحر فكر * او « 2 » را اگر ز حلم گرانش نه لنگر است
اهل خدا ، به عهد نبى ، آنقدر نبود * ز انفاس او هزاران سلمان و بوذر است
زين پيش دين جعفر اگر بود چون سُها * اكنون چو آفتاب عيان ، دين جعفر است
اى آفرينشى كه پس از آفريدگار * حُكمت به كاينات ، قضاى مقدر است
اى ممكن الوجود كه جز واجب الوجود * فهم جلال و قدر تو كس را نه درخور است
مثل تو فهم را مَثَل آب و هاون است * شبه تو وهم را ثمر باد و چنبر است
هامش
( 1 ) - راهزن فتنه
( 2 ) - آن