قصيده
الا اى شكن در شكن زلف دلبر * عبير بهشتى تو يا مشك اذفر ؟
نه ابرى ، شوى مهر را از چه حاجب * نه شامى ، كشى ماه را از چه در بر ؟
ز آهن زره ساخت داود ، روزى * تو اينك زره سازى از مشك و عنبر
ز آذر ، دُخان برشود گر به بالا * تو پيچان دخانى كه آيى بر آذر
شب تيرهات خوانم و اين شگفتى * كه مهرت به حلقه است و ماهت به چنبر
كمند بلايى و جان از تو لرزان * سپاه ظلامى و دل از تو مضطر
چو بر روى خوبان زنى حلقه ، گويم * به بال تذرو است طوق كبوتر
همين اندر آتش نسوزى گمانم * كه بنشست روزى غباريت از آن در
در فخر دوران كه هر روز و هر شب * برويد غبارش ملائك ز شهپر
ز پنجم امام است بستوده نامش * به هفت آسمان ، فخر از آن داده و فر
هنر با وجودش چو نور است و انجم * شرف با جنابش چو چرخ است و محور
سخا و كف راد او موج و دريا * عناد و دل پاك او ، آب و آذر
ز كلكش بيانى و حرز ارسطو * ز راهش غبارى و آب سكندر
به ذاتش چه نسبت دهم مهر تابان * سها را چه نسبت به خورشيد خاور
فلك چيست با عقد پروين بر آن در * يكى زالرويى است سيمش به چادر
بر اعداى دين كلك معجز نگارش * يكى ذو الفقار است بر قوم خيبر
تو را قاف قدر آنچنان پايه بالا * كه سيمرغ و هم اندرو ريخته پر
به تعبير شخصى و عقلى ، منزّه * به تصوير جسمى و جانى ، مطهّر
چو جودت عيان ، بحر را آب و هاون * چو عزمت روان ، چرخ را باد و چنبر
تو را روشن ، ار چرخ را سرّ مدغم * تو را ظاهر ، ار دهر را رمز مضمر
تو را بود تن « 1 » ، زيب گاه رسالت * روا بود اگر بعد احمد پيمبر
مگر آسمان زى جناب تو مىديد * كه هر شامش افتد كلاه زر از سر
نثار رهت چرخ را هرچه زينت * غبار درت عرش را هرچه زيور
هامش
( 1 ) - تن بود