ذرّه اندر سايهات ، گرديده افزون ز آفتاب * آهو از عون تو نيروى غضنفر يافته
گشته هرجا جلوهگر ، نور ضميرت آفتاب * در خوى خجلت چو بط ، خود را شناور يافته
در سطور نسخهء تصنيف تو ، هر نقطهاى * عالم ابداع را در خويش ، مضمر يافته
چشم حوران از نهيب سطوتت ناهيد را * محتجب اندر ميان هفت چادر يافته
دست غوّاص قضا ، از غوص درياى وجود * كى در اين سيمين صدف ، همچون تو گوهر يافته ؟
از شميم روحبخش خُلق قدسى خلقتت * روضهء فردوس را رضوان ، معطّر يافته
در حريم آستان آسمان بنيان تو * آفتاب و ماه را دوران ، دو چاكر يافته
هركه بگزيده است جا در سايهء تقليد تو * ايمنى از آفتاب روز محشر يافته
تا بود دوران ، تو باشى ز آنكه هر ساعت ز تو * دين خير المرسلين ، ترويج ديگر يافته
و له فى القصيدة
رسيد موكب سلطان گل ، سليمانوار * فكند باد صبا ، فرش سبزه در گلزار
گلاب ريخت سحاب و عبير بيخت نسيم * دميد سبزه ز خارا ، شكفت گل از خار
فشاند ابر بهارى ، زلال كوثر و گشت * چمن چو جنّت و گل ، حور و جويبار ، انهار
سرود بلبل شوريده ، نغمهء داود * نشست گل به بساط چمن سليمانوار « 1 »
هامش
( 1 ) - ( از اين بيت تا شش بيت بعد را ندارد )