دكانها تخته است و جنسها خاك * اثرها رفته است و نقشها پاك
مَآلِ كار هريك نااميديست * دمِ صبحِ نفس بر اين سپيديست
ملّا حميد ، مصنّف شاهجهاننامه ، در جايى ذكر محمّد جان قدسى نموده است ، اين ابيات وى را از قصيدهء منقبت امام على موسى رضا ( ع ) بر علوّ طبع او به طريق استشهاد آورده ، مثل مشهور است كه « مشتى نمونهء خروارى » :
كند چو حرف گرفتارىِ مرا تحرير * به پاى خامه سزد گر رقم شود زنجير
كسى نَشُسته سياهى ز داغ ماه كَلَف * چگونه تيرگى از اخترم بَرَد تدبير
غلام همّت درويشيَم كه بىمنّت * نشانده آتش حرصِ مرا به موج حصير
زمانه پايهء من گو مكن بلند كه هست * هواى رفتنِ عرشم چو آه بىتأثير
چنان ز ضعف بُوَد بىنظيريَم روشن * كه در برابرم آيينه نيست عكسپذير
نكرده هيچ هنرور در آب ناخن بند * به شعرهاى ترم گو حسود [ خرده ] مگير
چنان به نسخهء اشعار خويش مىنازم * كه شه به نقش نگين و گدا به نقش حصير
ز مشرقِ نفَسم باز مَطْلَعى سر زد * كه غوطه خورْد از او مهر در خوىِ تشوير
ز بسكه كوه كشيدهست نم ز ابرِ مَطير * توان كشيد رگ از سنگ همچو مو ز خمير
به باغ دوخته بر داغ لاله نرگس چشم * چنان كه باشد بر مالدار چشم فقير
چو چاك پيرهنِ غنچه باغپيرايان * كنند رخنهء ديوار را ز گل تعمير
قبول جان نكند مرده از لطافت خاك * و گرنه نيست هوا را به بذل جان تقصير
از شخص سايه نيفتد به خاك جا دارد * ز بسكه برگ گل و لاله مىچرد نخجير
ز چوب خشك چنان رُسته گل ز فيض هوا * كه دستهدسته توان چيد گل ز دستهء تير
سَحاب شست لبِ غنچه را به چندين آب * براى آنكه دهد بوسه بر ركاب امير
شهيد طوس كه از نور قبّهء حرمش * نماند راز نهان در مَشيمهء تقدير
اگر به چرخ بگويد كه درهم آر بساط * شوند جمع كواكب چو دانه در زنجير
و اين غزل محمّد جان كه در تتبّع فغفور گفته و از وى پيش برده ، مشهور است :
دارم دلى امّا چه دل صدگونه حِرمان در بغل * چشمى و خون در آستين اشكى و طوفان در بغل
كو قاصدى از كوى او تا در نثارِ مقدمش * هر طفل اشك از ديدهام آيد برون جان در بغل
بوىِ تو را يك صبحدم گر باد آرد در چمن گل * غنچه گردد تا كند بوىِ تو پنهان در بغل
بُرقَع ز عارض برفكن يك صبحدم تا از صبا * گردد فرامش صبح را خورشيد تابان در بغل
قدسى ندانم چون شود سوداى بازارِ جزا * او نقد آمرزش به كف من جنس عصيان در بغل