عنقريب لشكر اوكتاى خان از آل چنگيز خان دررسيد و در اصفهان قتل عام كرد ، و كمال الدّين اسماعيل نيز به درجهء شهادت پيوست ؛ داستان شهادت او نقلى عجيب است ، در كتب متداوله توان يافت ، گويند به وقت مردن اين رباعى به خون خود بر ديوار نوشته بود :
دل خون شد و رسم جانگدازى اين است * در حضرت او كمينهبازى اين است
با اينهمه هم هيچ [ نمىيارم ] 34 گفت * شايد كه مگر بندهنوازى اين است
گويند كه وقتى در ايّام قحط سال اين قطعه نظم كرده ، به خواجه ركن الدّين ابو العلاء ، صدر خطّهء خوارزم ، فرستاد ، و خواجه بعد از مطالعهء آن فراوان رعايت و توجّه به حالش مرعى فرمود ، نظم :
اى خداوندى كه اندر خشكسالِ قحطِ جود * پخته شد از خوان انعام تو نانِ گُرْسنه
ز آنكه تو مشهورِ آفاقى به نان دادن چو صبح * سر به درگاهت نهادهست آسمانِ گُرْسنه
سيل انعام تو هردم بر وثاقِ سائلان * آنچنان افتد كه آتش بر روانِ گُرْسنه
همچو مشرق قرصِ گرمش مىفرستد جود تو * ار دهندت آنسوىِ مغرب نشانِ گُرْسنه
نيست بىيادِ سخايت داستانِ اهل فضل * آرى از نان نيست خالى داستانِ گُرْسنه
اندر اين دوران كه مىگردد سيه از درد فقر * روى ماه و قرص خورشيد از فغانِ گُرْسنه
گشته بىآبان به خونِ يكدگر تشنه چنانك * نان همىآرند بيرون از دهانِ گُرْسنه
پُردلان را نانِ سير از لقمههاى بيوهزن * گردنان را ديگ چرب از گِردرانِ گُرْسنه
هركجا ديدى دو نان پيدا به دستِ عاجزى * در زمان بينى به دو بارانْ سِنانِ گُرْسنه
برگذار نان دهنها باز كرده چون تنور * تيغداران همچو آتش خونفشانِ گُرْسنه
ترسم آيد از زبانِ من خطائى در وجود * ز آنكه دارد رنگ ديوانخانه خوانِ گُرْسنه
خواجگانى را كه باشد معدهء انبار سير * احترازى كرد بايد از زبانِ گُرْسنه
ز آنكه از آتش نباشد پنبه را چندان خطر * كَاهل نعمت را كنون از شاعرانِ گُرْسنه
ميزبانِ لطف را گو تا كه باشد تازهرو * ز آنكه ناخوانده رسيدش ميهمانِ گُرْسنه
دفع كن زَ انبار خود عين الكمال از بهر آنك * چشم را تأثير باشد خاصه ز آنِ گُرْسنه
كرد مستغنى ز تعريف اين رديف از بهر آنك * بر سرِ اين گفته بِنْوشتم فلانِ گُرْسنه
باد در چنگِ حوادث خصم شير آهوى تو * همچو آهو در كفِ شيرِ ژيانِ گُرْسنه
قاضى شمس الدّين طبسى
- از صناديد علما و فضلاى خراسان است ، و سلطان سعيد بايسنقر - أنار اللّه برهانه - مربّى اوست ، و از معاصران سلطان القضاة صدرالشّريعهء بخارى ( ؟ ) بوده و با هم صحبتها داشتهاند و مدّتى در حوزهء درس وى بود ، و در آخر حال ، نديم مجلس خواجه