تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
تُرك‌جوشى كرده‌ام من نيم‌خام * از حكيمِ غزنوى بشنو تمام
و در غزليّات مىگويد :
عطّار روح بود و سنائى دو چشم او * ما از پىِ سنائى و عطّار آمديم
و اعراض شيخ از دنيا و اسباب آن به حدّى بود كه بهرام شاه غزنوى مىخواست خواهر خود به نكاح وى درآورد ، قبول نفرموده ، در آن باب مىفرمايد ، نظم :
من نه مردِ زن و زر و جاهم * به خدا گر كنم و گر خواهم گر تو تاجى دهى ز احسانم * به سرِ تو كه تاج نستانم
ولادت حكيم به روايت صاحب مجمل فصيحى ، در سنهء سبع و ثلاثين و أربعمائه [ 437 ] 30 در زمان معزّ الدّوله ( ؟ ) بهرام شاه بن مسعود بن ابراهيم واقع شده ( ؟ ) و شصت و دو سال عمر كرد . در سخنان مولانا جلال الدّين است كه ، حكيم سنائى در وقتى كه محتضر بود ، در زير زبان چيزى مىگفت ، حاضران گوش نزديك دهانش بردند ، اين بيت مىخواند :
بازگشتم ز آنچه گفتم ز آنكه نيست * در سخن معنى و معنى در سخن
عزيزى آن را بشنيد و گفت عجب كارىست ، كه در وقت بازگشتن از سخن هم به سخن مشغول است . اگرچه كتاب حديقة الحقائق 31 از تصنيفات او تمام انتخاب است ، امّا اين تمثيلات در اين مختصر ، مناسب نمود ، نظم :
داشت لقمان يكى وثاقى تنگ * راست چون حلق ناى و سينهء چنگ بوالفضولى سؤال كرد از وى * چيست اين خانه شش بدَست و سه نى با لبِ خشك و چشم گريان ، پير * گفت هذا لِمَن يَموتُ ، كثير
تمثيل ديگر :
اين متاعِ جهان چو مرداريست * كركسان گرد وى هزارهزار اين يكى را همىزند مِخْلَب * و آن دگر را همىزند منقار آخرالامر برپرند همه * وز همه بازمانَد اين مردار

[ سيّد حسن الحسينىّ الغزنوى ]

مقبول جناب نبوى ، سيّد حسن الحسينىّ الغزنوى - بزرگ و فاضل و صاحب‌حال بود ، خلايق را با او اعتقادى . در روزگار دولت سلطان بهرام شاه ، از عالم غيب كرشمه‌اى بر ديده‌اش جلوه‌گر ساخت ( . . . ؟ ) . 32 اتابك ديد كه تختى مكلّل به جواهر نهاده‌اند و شيخ مثل پادشاهان بر وى نشسته و هزاران چاكر با كمرهاى مرصّع و حاجبان و نديمان بر پاى ايستاده ، چون نظر اتابك بر آن عظمت و شوكت افتاد ، مبهوت شده ، خواست كه از روى تواضع قدم او را ببوسد ، در اين‌حال شيخ از عالم غيب به شهادت آمد ، اتابك ديد كه پيرى ضعيف بر پارهء نمدى بر در