بزرگوارا دنيا ندارد آن عظمت * كه هيچكس را زيبد بدان سرافرازى
شرف به فضل و هنر باشد و تو را همه هست * بدين نعيم مزوّر چرا همىنازى
ز چيست كَاهل هنر را نمىكنى تمييز * تو نيز چون به هنر در زمانه ممتازى
اگرچه نيست خوشت يكسخن ز من بشنو * چنان كه آن را دستور حال خود سازى
تو اين سپر كه ز دنيا كشيدهاى بر رو * به روز عرض مظالم چنان بيندازى
كه از جواب سلامى كه خلق را بر توست * به هيچ مظلمهء ديگرى نپردازى
خواجه مجد الدّين فارسى
- مرد فاضل و هنرمند بود و در روزگار خود به استعداد ظاهر و باطن نظير نداشت . خوشنويس و خوشگوى و نديم مجلس ملوك و حكّام بودى ، و در ديار فارس و عراق ، هركس را در شعر مشكلى افتادى ، به دو رجوع كردى . گويند هر روز خواجه مجد الدّين با اتابك سعد بن ابو بكر زنگى نرد باختى ، آخر اتابك ترك بازى نرد كرد و مدّت يك سال بر آن حال بگذشت ، خواجه مجد الدّين اين قطعه نظم كرده ، نزد اتابك فرستاد ، نظم :
خسروا داشت عطاىِ تو مرا پار چنانك * كان نيارست زدن لاف ز هستى با من
تا تو برداشتى اكنون ز سرم دست كرم * مىزند از سر كين تيغ دودستى با من
ياد مىدارم از آن شب كه به من مىگفتى * عمر باقى بنشين خوش چو نشستى با من
و آن شب آن بود كه در سر هوسِ نردت بود * نرد من بردم و عمدا تو شكستى با من
اتابك اين بيت بر پشت رقعه نوشته ، فرستاد ، نظم :
از خَزّهاى مصرى يك خزّ و ألْف دينار * بىلعبِ نرد كردم هرساله بر تو اقرار
[ كمال الدّين اسماعيل ]
برآوردهء ربّ الجليل ، جانداروى عشّاق عليل ، كمال الدّين اسماعيل - خلف الصّدق جمال الدّين عبد الرّزّاق اصفهانيست . فاضل و دانشمند بود و خاندان ايشان مكرّم و محترم بوده است ، و اكابر شعرا كمال الدّين را خلّاق المعانى مىنويسند ، چه در سخن او معانى تازه و دقيق بسيار است ، و ديوانش نزد فضلا قدرى تمام دارد ، از اين است كه در آفاق مشهور گرديده . گويند كه او را اسباب دنيوى فراهم آمده بود و همواره درماندگان را از اموال خود به طريق معامله دستگيرى كردى . بعضى از مردم اصفهان با او بدمعاملگى كردند ، و از مردم آنجا به ستوه آمده ، اين ابيات بر زبان آورد :
اى خداوند هفت سيّاره * پادشاهى فرست خونخواره
تا در و بام را چو دشت كند * جوى خون آورد به جوباره
عددِ خلق را بيفزايد * هريكى را كند به صدپاره