بهار است و مىبارد ابر سفيد * چمن پرگل است و جهان پرنويد
غنى كرده بسيار درويش را * به صابون زده كيسهء خويش را
بهار است رندان طرب مىكنند * مى از دست ساقى طلب مىكنند
ندانم به واعظ چهها رو نمود * كه خود وعظ مىگفت و در گريه بود
بيا ساقى اى نوبهار نشاط * طراوتفزاى گل انبساط
خمار است خارى به دامان دل * گل نشئه كن در گريبان دل
بيا ساقى اى شمع بزم طرب * ز لطف تو روشن چراغ طلب
ز مى بزم را رشك گلشن بكن * چراغى از اين آب روشن بكن
چه گويم كه بىمى چه غم مىخورم * گرت نيست باور قسم مىخورم
به كيفيّت بادهء خوشگوار * به آرايش مجلس نوبهار
به دستى كه انداز مل كرده است * به شاخى كز او نشئه گل كرده است
به رمزى كه شب غنچه در دل نهفت * به رازى كه با گل سحر باد گفت
به خوشوقتى خاطر بلبلى * كه آيد به باغ و ببيند گلى
به گوشى كه آواز بلبل شنيد * به چشمى كه در جوى گل آب ديد
به رنگينى گلشن انبساط * به شيرينى خواب صبح نشاط
به بانگ رباب و نواى هزار * به جوش جوانان هنگامهدار
به رندى كه آن زخمهء تارهاست * به تقوى كه آن پردهء كارهاست
كه بىمى كنون بىدماغم بسى * بُوَد تيرگى در چراغم بسى
بده جام مى تا رسانم دماغ * ز يك شعله روشن كنم صد چراغ
تغافل مكن زود درده شراب * نمك بارد از ابر نيسان در آب
حريفان دل خم پر از خون كنند * تلافىّ خون فلاطون كنند
به پيشينيان باد از ما درود * كز آنها به ميخانه رونق فزود
نبودهست سامان مستى تمام * فلاطون خُم آورد جمشيد جام
حريفان به ميخانه جا كردهاند * در عكس بر بزم وا كردهاند
عيان شد عيار همه يكبهيك * مگر بود ساغر ز سنگ محك
ز جام كسى مى مكن آرزو * به از آب انگور دان آبرو
به ميخانه ديدم جهانى دگر * در او جام مى اخترى در گذر
به گلشن شدم گرمِ بزم شراب * به شاخ است گل ساغر پرگلاب
مى و نغمه دارد خرد را هلاك * بسازيد طنبور از چوب تاك
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: شير على خان لودى
ص١٩٠