دروازهء شهر درآيد ، لا محاله به شهر رسيده باشد ، ليكن اين عمل را مواجهه شرط است ، بر مطلوب غايب به كار نيايد .
و چون داستان عشق در اين مختصر ايراد نمودن ، آب دريا به كاسهء حباب پيمودن است ، بدين چند سطر از كلام عزيزان اكتفا نموده ، به اصل سخن رجوع افتاد .
شيخ عبد العزيز را اشعار رنگين بسيار است و عزّت تخلّص مىكرد ، و ليكن اكثرى از اهل سخن اتّفاق دارند كه وى را بهتر از ساقىنامه ، شعرى ديگر نيست ، لهذا به تحرير همان ساقىنامه يادگارش بر اين اوراق گذاشت ، ساقىنامه :
سر نامه را نشئه نام خداست * كه بىياد او نشئهها نارساست
به ميخانهء بخشش او سپهر * دوبالا كند نشئه از ماه و مهر
زمين از خُم فيض او يافت كام * كه در عالم آب دارد مقام
از او بادهء زندگى خوشگوار * كه صافش بُوَد نشئه دُردش خمار
كند باده را نور چشم اياغ * ز مى كرده روشن چراغ دِماغ
ز احسان او نشئه در گفتگوست * جهان تشنهاى از خُم فيض اوست
از او در مه و مهر رمزى پديد * كه بايد شب و روز ساغر كشيد
بكن نقش بر جام دل نام او * كه عالم صداييست از جام او
خبر از صفات تو بيهوشى است * زبانى كه اينجاست خاموشى است
ز گلشن به گوشم نوايى رسيد * كه فصل گل امروز لشكر كشيد
بهار است و شد سبز ديوانگى * جنون دارد امروز فرزانگى
نشاط آنچنان سر زد از ابرِ تر * كه شاخ افكند گل به شاخ دگر
صبا كرده تا قسمت انبساط * به هر بلبلى داد صد گل نشاط
ز گلريزى خندهء ياسمن * گل چيده دارد به دامان چمن
تتق بسته بر گلشن امروز ابر * بر آتش كه ديده ز سيماب صبر
مرا از جفاهاى گردون چه غم * مباد از سرم سايهء تاك كم
فلك مىبرد گر اداها به كار * چه پروا ، فزون باد عمر بهار
به گلشن خروش آنچنان زد سحاب * كه بيدار شد چشم مستان ز خواب
ز گردون به رندان جفا رفته بود * جفاها بر اهل وفا رفته بود
گران لشكر ابر آراسته * پى جنگ افلاك [ برخاسته ] 127
در اين ششجهت ابر سرتاسر است * فلك را كنون مهره در ششدر است
سپهر است امسال تقويم پار * نجوم دگر وضع كرده بهار