درون آشيان از بيضه تا من سر برآوردم * ز تير غمزهء بيداد خوبان پر برآوردم
لبش را با تبسّم آشنا كردم ز مهر آخر * به قلاب محبّت ماهى از كوثر برآوردم
نهال باغ حرمانم گلم داغ است و بارم غم * نديدم فصل شادى از زمين تا سر برآوردم
ندارم شكوه قصاب از كسى در سوختن هرگز * چنار آسا ز چشم خويشتن آذر برآوردم
* * *
سوختم مهر يار را نازم * گرمى آن نگار را نازم
تا قيامت كشيد وعدهء وصل * طاقت انتظار را نازم
غم آفاق را به من دادند * رتبهء اعتبار را نازم
سنگ زيرين آسيا شدهام * گردش روزگار را نازم
كشتيم شد ز ديده طوفانى * ديده اشكبار را نازم
* * *
بس كه بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است * وسعتى خواهم كه بر دل كار تنگ افتاده است
تا تو با اين آب و رنگ آهنگ گلشن كردهاى * گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است
يك دل مجروح با چندين غم او چون كند * ميهمان بسيار و ما را خانه تنگ افتاده است
تا قيامت زنده در گور است مانند نگين * هركه در دنيا به قيد نام و ننگ افتاده است
* * *