خون يكرنگى من از همهجا مىجوشد * سنگ بر سينه زدم ناله ز مينا برخاست
حيرانيم از لذّت ديدار برآورد * از خود خبرم كرد و ز خود بىخبرم ساخت
* * *
اميد دستگيرى دارد از لطف صبا گردم * مگر بر باد رفتنها مرا از خاك بردارد
* * *
خاكم به باد داد و غبارم به سيل شست * ديگر غم فراق تو با من چه مىكند
* * *
سيل بودم هر دم از پست و بلندم ناله بود * بحر گشتم جمله ناهموارها هموار شد
* * *
دريا كسى نديده به اين آرميدگى * دل خون شد و به شكوه لبم آشنا نشد
* * *
در مصافى كه بود عشق ز دهشت پنهان * صرفهء بو الهوس آن است كه پيدا نشود
* * *
در خانهء شكسته نگيرد كسى قرار * ترسم كه رفتهرفته غم از دل به در شود
* * *
به مژگانى افتاده كار دلم * كه خنجر به صيد حرم مىكشد
چو كاغذ بود بىبقا توبهام * هوا تا شود ابر نم مىكشد
* * *
گرچه من رخت سفر بستم زرشك پيرهن * دل به رنگ تكمه در بند گريبان تو ماند
* * *
يك رهگذر به طرف چمن كن كه از غمت * خون جگر فرو نرود در گلوى گل