ما را نگه چشم تو از چشم تو خوشتر * بادام صفاى گل بادام ندارد
* * *
ستمكشان كه به زير عتاب مىسازند * به صبر تلخى غم شهد ناب مىسازند
نشان چشمهء حيوان ز خضر جستم گفت : * دلى است كز ستم عشق آب مىسازد
* * *
از كشتنم گران مژه پرهيز مىكنند * پيكان به سنگ سرمه چرا تيز مىكنند
دل ز آب خضر منت بى جا نمىكشد * اينجام را يك آبله لبريز مىكنند
* * *
بىرخش دستى كه بر سر مىزدم از كار ماند * پا ز رفتن ديده از ديدن لب از گفتار ماند
بس كه بر خود دامن افشانديم مانند هلال * از قباى هستى ما يك گريبانوار ماند
* * *
در دل هوس زلف دو تا بود شكست * وين آيينه چون عيبنما بود شكست
بر سنگ زديم شيشهء عالم را * هرچيز درو غير خدا بود شكست
* * *
عالم دلش پر است ز آه و فغان ما * افلاك يك جرس بود از كاروان ما
ما را اگرچه شمع و لگن در بساط نيست * سوزد چو شمع در دهن ما زبان ما
خاموشيم نشان به منزل رسيدگيست * اين نكته از جرس شده خاطرنشان ما
* * *
سامان شوق بين كه به راه طلب چو اشك * پرواز مىكند ز قفا نقش پاى ما