غزل :
چشم مستت قوت دل از تير مژگان مىدهد * خستگان را مرهمى از نيش پيكان مىدهد
با رخ خوبت چو دعوى كرد گل اندر چمن * زان سبب او را به باد دهر دوران مىدهد
كفر زلفت با دل غمديده ورزيدم مدام * اين زمان جان در خيالت نقد ايمان مىدهد
سرو قدّت با گداى خويش از راه وفا * صد بلاى ديده را از ناز درمان مىدهد
هجر جانان « ضابطى » از وصل بهتر مىشناس * زانكه مىسوزد دل و دو چشم گريان مىدهد
و مؤلف اين سفينه ، در مرثيهء آن سرور سينه ، بيتى چند حسبحال والد عاليش ، در سلك تحرير و رشتهء « 1 » تقرير درآورده ، در نظر اولو الابصار ، جلوه داد و على اللّه الاعتماد و المرثية هذه :
اين كهنه باغ را كه دلا نام عالم است * در وى گل نشاط دريغا عجب كم است
گلهاى تازهاش همه خون بسته داغهاست * در وى فتاده ريزهء الماس شبنم است
مرغان نغمهسنج وى اهل مصيبتاند * بزم فرحفزاش ، علا لاى ماتم است
كأسش ز يأس و ميوهء او شيوههاى بد * شربت ز كربت آمد و طعمش همه سم است
آن كاسهاى كه بهر حريفان بزم اوست * از كاسهء سركى و كيكاوس جم است
صد تيغ درد و غصّه و صد خنجر جفا * در زير خاك رفتن ذات مكرّم است
مهر سپهر فضل محمد شهاب دين * درّى كه بود خاتم افضال را نگين
دردا كه رفت و نشتر غم بر دلم خليد * خوناب جاى آب ز چشمم فروچكيد
افكند غصّه بار اقامت به ملك تن * عيش و نشاط و صبر و قرار از دلم رميد
رفت آنچنان ز ديده كه پيك سرشك من * هرچند قطره زد ز قفايش نشان نديد
آن دردمند غمزده داند مصيبتم * كز ثقل بار غصّه و غم قامتش خميد
اى واى با كه حال دل خود بيان كنم * كز فرقتش به جان و دل من چها رسيد
چرخا چه داغ بود كه ماندى به جان من * كز تاب آن بسوخت تن ناتوان
هامش
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( و رشته و تقرير ) .