اى آرزوى جان و مراد دل پدر * بس مشكل است در غم تو مشكل پدر
حاصل ز عمر بود وجود تو در جهان * اكنون به باد رفته همه حاصل پدر
خورشيدوار روى تو عالمفروز بود * رفتى و بىتو تيره شده محفل پدر
غايب شدى چو يوسف ثانى عزيز من * بيت الحزن شده ز غمت منزل پدر
ديوانه گشتهام سخن من به ربط نيست * يك دَم چه مىشود كه شوى مايل پدر
اى نور ديده حال دلم را بيا و بين * زين خواب ناز ديدهء خود را گشا و بين
اى صد هزار حيف ز حُسن و جمال تو * وز لطف خلق و خوبى فضل و كمال تو
از تندباد حادثه افتاد اى دريغ * بر خاك دهر قامت نازكنهال تو
كو آن خرام قامت و كو آن نشست و خاست * كو آن شكرفشانى شيرينمقال تو
از سينه تاب آتش غم شعله مىزند * هرگه كه مىكنم نفسى من خيال تو
من خود اسير محنت و اندوه و فرقتم * آيا به زير خاك چسان است حال تو
اى رفته زير خاك به صد محنت و اسف * وز چشمهء حباب نخورده به غير كف
اى دل بيا به محنت هجران صبور باش * وز صبر هرچه بر سرت آيد شكور باش
تسليم شو رضا به قضاى خداى ده * وز هرچه جز رضا به قضا زو به دور باش
از تنگناى جهل و ز ظلمتسراى او * بيرون برآى « مطربى » و غرق نور باش
جهدى نماى و دامن مردان مرد گير * وز اختلاط اهل زمانه نفور باش
روى خلاص نيست كسى را چو از اجل * بشنو نصيحت و پى عيش و حضور باش
دايم به گرد كعبهء دلها طواف كن * آيينهء ضمير ز زنگار صاف كن
تذكرة الشعراء ( فارسي ) — صفحة 717
مساهمون: سلطان محمد مطربي سمرقندي
ص٧١٧