و از طرفين ابواب مراسلات را مفتوح گردانيده ، اشعار خوب در اسلوب جواب و سؤال مىفرستادند . نوبتى جناب شيخ اين رباعى را گفته ، از سمرقند به بخارا فرستاده بودند :
رباعى :
اى مظهر لطف ذو المنن خواجه حسن * ظاهر شدهايم گرچه ما در دو بدن
ما هردو به هم يكيم در عالم انس * گه در غلط افتم كه تويى يا خود من
و حضرت مخدومى ، در جواب شيخ چنين فرمودهاند :
رباعى :
مشكين رقمت كه نامزد گشت به من * چون بوى اويس آمد از سوى قرن
هستى ملك الكلام در ملك سخن * تو خسرو و بندهء تو صد خواجه حسن
و اين غزل پرسوز نيز ، از گفتار دلافروز ايشان است :
غزل :
شمع و پروانه ز حال دل ما مىدانند * حالت سوختهها سوختهها مىدانند
به سگان در او راز نگويم چه كنم ؟ * سخن اهل وفا اهل وفا مىدانند
دردمندم ز خمار غم و بدحال ز هجر * آن دو لب درد مرا نيك دوا مىدانند
كار لطف است به اغيار و ليكن با من * بدل مهر و وفا جور و جفا مىدانند
شعر پرسوز « شريفى » تو ز احباب مپرس * حسب و حالى است كه آن را همهجا مىدانند
سنّ شريف ايشان ، به هفتاد رسيده بود كه در هندوستان ، طوطى روح پرفتوح ايشان ، قفس قالب را شكسته به پرواز آمد و نعش شريف ايشان را به سمرقند آورده ، در خانقاه عاليشأن ايشان مدفون ساختند .