يك ذرّه بوى عشق به هرجا كه باد برد * مؤمن ز دين برآمد و صوفى ز اعتقاد
و در عالم امكان هيچ موجودى نيست كه از داعيهء عشق خالى باشد ، چنانكه مخدومى حسن خواجه نثارى ، مىفرمايند :
مقطع :
به جرم عشق همين متّهم « نثارى » نيست * مذاق عشق سرشتهست در گِل همهكس
بزرگان گفتهاند عشق بر دو قسم است : يك قسم نصيب روح است و آن شوق كمال روحانيّت است كه آثار صنع را در آيينهء معاينهء مصنوع مشاهده مىكند .
بيت :
اينهمه صورت زيبا اثر هستى اوست * زين اثر هستى او بين كه تو صاحبنظرى
و عشق حقيقى عبارت از اين قسم است و قسم ديگر آن است كه روح را ، از او بهره نيست و آن طلب لذّت نفسانيت است كه فضلات را دفع مىكند و اين قسم را ، شهوت مىگويند و در اين قسم همهء حيوانات شريكاند و با وجود قسم اول مقيّد به قسم ثانى شدن ، از دنائت طبع است .
نظم :
آن روح را كه عشق حقيقى شعار نيست * نابوده به كه بودن او غير عار نيست