قضيّه ، باعث مزيد اعتقاد بسيارى از خلايق شد و آن اشرفى را خواجه عبد الكريم ندايى ، به بهاى تمام تبرّكا از من گرفتند .
نظم :
سنگ ار به دست گيرد ، مرد خداپرست * از يمن همّتش ، به كرامت چو زر شود
ور زر به دست گيرد ، مرد هواپرست * از طالع بدش ، به نحوست حجر شود
* * * و للّه درّ قائله - طاب ثراه - :
محقق است كرامات اوليا آن را * كه از دريچهء دانش نظر تواند كرد
كسى كه در نظرش سنگ و زر يكى باشد * عجب نباشد اگر سنگ زر تواند كرد
و حضرت مولوى را ، به استماع كلام شيرين و سخنان رنگين ، ميل زايد الوصف بود ، فامّا به گفتن اشعار كم ملتفت بودند و اين غزل دلجوى ، به ايشان منسوب است .
غزل :
اى ز عشقت اين دل بيچاره هردم غرق خون * وى ز دردت گشته از چشم ترم هردم برون
در سحرگاهى كه نالم زار دور از روى تو * نالهام قدّوسيان چرخ را سوزد درون
تا دلم غمخانه شد ، بىروى او هرصبح و شام * خواهم اين بيت الحزن را از خدنگ او ستون
در ره عشق از وجود خود نمىيابم نشان * تا خيال آن دهان سوى عدم شد رهنمون
« اخسى » از بسكه شد در محنت هجران خراب * از خدا وصل تو را امّيد مىدارد كنون
در خانقاه بيرون شهر مدفونند .