غزل ديگر :
سوداى آن نگار مرا مىكند خراب * سوزى درون سينه ، دلم مىكند كباب
افغانكنان به سوى تو هرلحظه مىروم * با سينهء پرآتش و با ديدهء پرآب
نزديك شد كه روى به سوى عدم نهم * ياران غمم خورند كه ديگر نمانده تاب
گفتم : سفر كنم ز درت بار خود برم * رفتن نمىتوانم از اين در به هيچ باب
خورشيد انورى كه جهان روشن است از او * در پيش عارضت ندهد روشنى و تاب
لطفى به حال زار من اى يار مهربان * كز عشق تو مراست غم و درد بىحساب
رحمى اگر به حال « امينى » نمىكنى * مىماند آن فقير پس پردهء حجاب
غزل ديگر :
چو آن چابكسوار آيد فدايش باد جان من * سرم خاك ره آن توسن شاه جهان من
به هرتيرى ز مژگانش هزاران پُشته از كُشته * زهى سلطان بيداد و زهى صاحبقران من
به هنگام سخن شهد و شكر مىريزد از آن لب * هزاران جان فداى آن بُت شيرينزبان من
ز سوز سينه آهى مىكشيدم شعله زد آتش * ميان اهل عالم فاش شد راز نهان من
چنان خوشحالم اى جانان از آن روزى كه فرمودى * « امينى » نام مسكينى است ، زار و ناتوان من
غزل ديگر :
ايا يا هادى مطلق ، بكن ما را هدايتها * كه از حق مىرسد هردم تو را لطف و عنايتها
تويى آن مرشد كامل كه مىبخشى مريدان را * به هنگام بدايتها ، مقامات نهايتها