سوز و گرمى شيخ رزق اللّه چنان بوده كه آتشى در زير خاكستر پنهان باشد ، چون اندكى كاويدند همه آتش برآيد و مثال والد چنان كه آبى از چيزى چكيده مىماند ، همينكه دست بوى رسيد تراويدن گرفت . يكى از 1 بزرگان در 2 وقت رحلت وى كه مجال تكلم نمانده بود تذكير كرد و گفت : ميانجيو وقت حضور و شهود است . بر دست 3 آن عزيز هم باشارت دست نوشت : انى 4 قريب . * وفاتش در نهصد و هشتاد 5 و نه و عمر شريف او نود سال بود 6 و 7 واقعات مشتاقى از جمله مصنفات [ 253 ] اوست . احوال سلطان 8 سكندر لودى و اهل آن طبقه را تا زمان خود نوشته و حكايات غريب آورده . اين حكايت * در جذب عشق از آن كتاب درج نموده شد :
لشكرى در عهد سلطان سكندر لودى به بتخانه اوديپور رفت . بر ستونى صورت 9 سنگى مشاهده نمود و فريفته شد . چهار شبان روز 10 در 11 برابر آن 12 ستون ايستاده ماند 13 . روز پنجم چون برفت راهبان بتخانه آن صورت را نديدند . گمان بردند كه آن شخص برده . دنبال وى گرفتند و صورت را در بغل 14 او يافتند . او را به آن صورت پيش حاكم اوديپور بردند و بكندن 15 صورت متهم كردند .
لشكرى حقيقت 16 حال 17 چنانچه بود ظاهر ساخت و گفت : من اين صورت را از جايش نبرداشتهام 18 بلكه 19 صورت از آنجا جدا گشته پيش من آمده . حاكم اين سخن وى را اعتبار نكرد و او را در زندان انداخت و صورت را براهبان سپرد تا بمحلش مستحكم كنند . چون صبح شد باز آن صورت را بجايش نديده پيش آن شخص آمدند 20 و صورت را در كنار او يافتند . به حاكم معلوم كردند كه بجايش 21 مضبوط كرده بوديم ، كسى آورده بوى داد . چون از وى استفسار كردند همان جواب كه اين صورت خود پيش من آمده [ 254 ] بازگفت .
حاكم متعجب گشته صورت را در صندوقچه انداخت و پيش خود داشت . روز ديگر صورت پيش همان مشتاق ديدار 22 . او را از زندان بيرون كرد و صورت بوى داد كه هرجا كه 23 خواهد برد و امروز آن ستون در آن بتخانه برپاست و اين حكايت در آن ديار شهرت دارد 24 .
كلمات الصادقين ( فارسي ) — صفحة مقدمه 154
مساهمون: محمدصادق دهلوي
صمقدمه ١٥٤