قاضب : برّان ، تيز
قبرقه : دنده ، مجازا كشتى گرفتن
قبس : شعله و پارهء آتش ، فايده گرفتن و دادن
قبل كردن : محاصره كردن
قدس : پاك بودن ، منزّه بودن ، بهشت ، جبرئيل
قدوه : پيشوا ، راه مسلوك
قرابتيان : نزديكان
قرار داده : مسلّم الثبوت
قصّار : گازر ، جامهشو ، رختشو
قصب السبق : پيشدستى در ربودن ، موفقيّت تامّ
قصور : درمانده شدن ، درماندگى
قضيب : شاخه درخت ، تازيانه
قطّان : پنبهفروشان
قطب : هر دو انتهاى محورى كه كرهء زمين در حول آن مىچرخد
قطمير : پوستهء هستهء خرما
قلتبان : از خودراضى
قلزم : اسم خاص ، نام شهر و نام دريايى است نزديك كوه طور
قلق : ناآرامى ، تنگدلى
قناعت : صرفهجويى ، خرسند بودن به قسمت خود
قنينه : آوند شراب ، صراحى
قيفال : رگ بازو ، رگ سراروى
« ك »
كاسر : شكننده ، عقاب
كپنك : جامهء نمدين كه مردم بينوا در زمستان پوشند
كتم : پوشيدگى و اخفا ، پرده
كثرت : بسيار شدن ، زياد گشتن
كجك : آلتى آهنى كه در هدايت پيلان به كار رود
كجه : انگشتر بىنگين كه شبها در بازى مورد استفاده قرار گيرد ، به عربى فتخه گويند
كدخدايى كردن : زناشويى كردن ، تأهّل ، كنايه از شادى و جشن
كرام : ج ( كريم ) ، بزرگواران ، بلندهمتان
كريمند : درخور و قابل اعتنا
كسل : كسالت ، فتور و سستى ، آرميدن با زن بىانزال و اعتزال
كعبتين : ج ( كعب ) ، طاس بازى نرد
كعوبت : ( كعابة ) : برآمدن پستان ، نار پستان شدن
كلال : خستگى ، ضعف و ناتوانى ، طفل يتيم
كلالت : كند شدن شمشير و زبان و بينايى چشم ، مانده شدن
كلام : زخمها
كلف : خال روى ، لكههايى كه بر روى ماه و آفتاب ديده شود
كميت : اسب سرخ و سياه ، به كنايه شهاب سرخ متمايل به سياه را گويند
كند : روستا
كندنا : نوعى سبزيست ، فريس
كنز : گنج و خزانه
« گ »
گرگ يراق : افراد هميشه مسلّح