مردم متفرّق
بقم : چوبى سرخ رنگ كه رنگرزان بدان چيزها رنگ كنند
بكتر : زره ، جوشن
بلبان : نوعى ساز بادى ، بالابان تلفّظ تركى آن است
بلك : سوغات ، تحفه و ارمغان
بم : به زور و قوّت تمام نواختن مشت بر سر كسى است ، صداى بلند
بندار : محصّل ماليات ، انبار
بومار : گياهى از تيرهء مركبان ، علف هزار برگ
به طاق ابروى كسى كار كردن : به ياد كسى كارى كردن بويژه زدن جام ساغر
بهله : دستكش چرمى كه هنگام بدست گرفتن چرغ و شاهين پوشند
بىدماغى : كسالت
بيطار : دامپزشك
بىهمال : بىنظير
« پ »
پرگاله : وصله ، پينه ، پارهاى از هر چيزى
پرويزن : الك ، آردبيز
« ت »
تالد : بيات ، متحيّر
تبرّم : سير برآمدن ، به ستوه آمدن ، در قاعده شدن
تتق : سراپرده ، چادر بزرگ
تجرّع : نوشيدن اندكاندك و متوالى
تجنّب : دورى كردن ، يك سو شدن
تحت حنك : پيچ زير زنخ از عمامه كه فقها پيچند
تخته كلاه : نوعى تنبيه و كيفر كه در مورد كسبه متقلب به كار رود و آن مجازات بدين صورت است كه تختهاى بر گردن شخصى بگذارند و سر وى از آن بيرون آيد و بر سرش هم كلاهى گذارده و از تخته زنگوله آويزان كنند و در شهر و كوى و برزن او بگردانند ، تمسخر كردن
تربى : پروريده
تردامن : كنايه از مجرم ، آلودهء معصيت ، گناهكار
ترطيب : تر كردن مزاج و دماغ
تركوش : عشرتدوست
تزويق : صنعت آراستن سخن و كتاب ، به كار بردن طلا و جيوه براى آراستن سطوح اشياء
تزهّد : عبادت كردن
تسويلات : فريبها و اغواها
تشهير : مصدر جعلى از شهر ، به دور شهر گردانيدن
تشيّد : زرق و سالوس و مكر و حيله به كار بردن ، خيالات باطل
تصلّف : لاف زدن ، چاپلوسى
تطلع : چشمداشت ، پيوسته در چيزى نگريستن و انتظار كردن
تعميه : پوشانيدن ، معمّا گفتن در شعر
تفرّد : يگانه شدن ، در امرى يگانه و بىمانند شدن ، تنها شدن
تفره : سبزهء نودميده و ريز كه مواشى