گر نشستم دى به پهلويش نبود از اعتبار * آنچنان بىدست و پا بودم كه جا نشناختم
* * *
آنكه هر دم بىسبب سازد پريشانم تويى * و آنكه آتش مىزند هر لحظه در جانم تويى
دوست مىدارم تو را با آنكه مىدانم ز جور * آنكه آخر مىكند با خاك يكسانم تويى
* * *
بىغم عشق اگر شبى بر من زار بگذرد * روز جزا همين بود نامهء روسياهىام
[ 5 . ] مولانا گلشنى
از خويشان « 1 » نزديك حضرت سيادتپناه قبلة الكتاب امير معزّ الدين محمد است و همانا خال سيد مشار اليه است . در ابتداى حال به امر مكتبدارى اشتغال داشت و در فن شعر ماهر گشته غزليّات رنگين بر صفحهء روزگار مىنگاشت ، ليكن در آن وادى به تخصيص اسلوب غزل ، تتبّع طوسى و سيفى بخارى مىنمود و به جانب مثلگويى و آن طرز متروك ميل مىفرمود . و امّا وقتى از اوقات شاعرى غزلى به اسم خود مىخواند كه مطلعش اين است :
شعر
گفتى كه خواهمت داد كام از دهان شيرين * چون هيچ نيست پيدا ، بارى ، زبان شيرين
حريفان اين غزل در ديوان طالعى يافتند و مولانا مشار اليه چون خبرى از آن نداشت مىگفت توارد واقع شده و از سر آن غزل نگذشت ، و لهذا ديوانى تمام كرده اين غزل همچنان بىزياده و نقصان در آنجا مسطور است . و در سفاين و غزليات ديگران كه شعرى از خود مىنوشت اوّل اين غزل را مثبّت مىساخت و الحال به اسم وى شهرت بيشتر دارد كه صاحب
هامش
( 1 ) . اصل : + و .