سراب شد جگرم بس كزو شراب كشيدم * دگر شجاع ازين چشمه چشم آب ندارد
* * *
جمالى كو كه برقش آتشى در جانم اندازد * ز سوز عشقسوزى در دل بريانم اندازد
شد از درد طلب سرگشته چشمم كو دوابخشى * كه داروى سكون در چشم سرگردانم اندازد
قوى ايمانم و خواهم پى تاراج دين ، يارى * تزلزل در حصار كشور ايمانم اندازد
شجاع از پاكى دامن ملولم كو جگر كاوى ؟ * كه لختى چند خون از ديده در دامانم اندازد
* * *
الهى تا تو را رخش تغافل زير ران باشد * سمند آرزو را پاى رفتن ناتوان باشد
الهى صبر ما چون رخش دعوى با هوس تازد * سبك باشد عنان او ركاب اين گران باشد
الهى هر دمت باغ جوانى باد خرّمتر * به شرط آنكه در وى پير عصمت باغبان باشد
* * *
از دماغ دل من دود برون مىآيد * اين چه دودىست كزو بوى جنون مىآيد
كردى اى دل حق آن لب چو فراموش ببين * كه نمكهاش ز چشم تو برون مىآيد