ديدهام لطفى در اوّل از تو ، دارم چشمِ « 1 » آن * گر ز جورت شكوهاى كردم مرا معذور دار
* * *
اگر تو راست هوس غير ما سپاه دگر * تو و سپاه دگر ، ما و پادشاه دگر
ز من مپرس كه روزت سياه از غم كيست * ز زلف فتنهگرت پرس و آن سياه دگر
به يك نگاه كه كردى هزار جان داديم * هزار جان دگر هست ، يك نگاه دگر
از آن بترس كه چون راه داد بگشاييم * دود به كوى تو هر لحظه دادخواه دگر
مكن شجاع ز بيداد منع پادشهى * كه نيست جز درِ او ظلم را پناه دگر
* * *
زين كرده رخش دلبرى ، خوش مىدوانى اى پسر * مركب بر اين افتادگان ، تا چند رانى اى پسر
آزردن آزردگان « 2 » بد باشد آزارم مكن * من با تو گفتم گفتنى ، ديگر تو دانى اى پسر
درماندهء درد توام ، اى مرهم دلخستگان * درمان اين درمانده كن ، تا درنمانى اى پسر
تا چند پندم نشنوى من نيستم بدخواه تو * اى جان من ، اى عمر من ، اى زندگانى ، اى پسر
* * *
صد ره اظهار محبت كردم و او خويش را * آنچنان دارد كه پندارى نمىداند هنوز
* * *
نه از جفاى تو اين نالهء حزين دارم * من اين بلا ز دل محنتآفرين دارم
من از نگاه تو محرومم از نظارهء تو * تو چشم بر من و من چشم بر زمين دارم
هامش
( 1 ) . اصل : خشم .
( 2 ) . اصل : آزادگان .