انتخاب اشعاره
از آتش سوداى او ، چون سوخت جسم لاغرم * دوزخفروز درد شد ، هر ذرّه از خاكسترم
از ياد رويش تا به شب ، با مهر در يك خانهام * از فكر چشمش تا سحر ، با فتنه در يك بسترم
دوديست دوزخ را نشان ، هر موى جسم غمكشم * آبىست آتش در ميان ، هر قطره از چشم ترم
فرهادِ كوه محنت است ، از عشق او جان در تنم * مجنونِ صحراى غم است ، از درد او دل در برم
از ياد بستان رخش ، مجلسفروز جنّتم * وز تاب لعل دلكشش ، هنگامه سوز كوثرم
صبحم كند گر شام غم ، آن طرّهء شبگون چه غم * صبحى دگر آرد برون ، از سينه مهر حيدرم
كشورگشاى داد و دين ، خورشيد اوج معرفت * كز قلزم طبعش زدى ، بر اوج موج معرفت
هامش
- به امر كفشدوزى قيام مىنمود ، مرتبه به مرتبه به شاعرى افتاد . . . . در شعر طبيعتى وسط دارد ، گاهى به حسب اتّفاق مصرعى هم به روش ، از وى سر مىزند . امّا اشعار بسيار ديده و بر دواوين بسيار گذشته : گويد :به صحراى غمت منزل گرفتم * چو صحرا كوه غم بر دل گرفتم
چو طاقت ناقه را در پى دويدم * چو حسرت راه بر محمل گرفتم
دم بسمل ، بدستى دامن جان * به دستى دامن قاتل گرفتم* * *رويش چو به زير زلف ديدم * گفتم صبحى نهفته در شام
يا صيادان چشم مستش * خورشيد فكندهاند در دامبعد از 1030 شنيده شد كه به لاهور آمده است » .
براى تحقيقات بيشتر ر . ك : كاروان هند ، ص 550 ؛ تاريخ ادبيات در ايران ، ج 5 ، ص 380 ؛ صبح گلشن ، ص 203 ؛ تذكرهء ميخانه ، ص 243 ؛ تذكرهء نصرآبادى ، ص 291 و سرو آزاد ، ص 57 .