مباد اى سرتراش از كاكل او كم كنى مويى * كه هر مو بيدلى سرگشته مىگردد ز سودايش
ز حمام آيد آن گلچهره بيرون ، بر سر آنم * كه ريزم خواجگى جامى ، ز طاس ديده بر پايش
* * *
عجب گر زنده مانم تا سحر در هجر يار امشب * كه مىسوزم چو شمع از گريهء بىاختيار امشب
به جان آمد دلم ، اين عشق پنهان خواجگى تا كى * سر ناقوس در كويش به رسوايى برآر امشب
* * *
من زار ناتوان را كه دوا كند چه چاره * كه دل از فراق خون و ، جگر است پاره پاره
به كجا روم چه سازم به كه گويم اين غم دل * كه تو در ميان جانى و ز من كنى كناره
* * *
دارم دلى چو شيشهء پرتاب دادهاى * چون مو تنى بر آتش غم تاب دادهاى
تركى به غمزه مىكندم كاو كاو دل * آب سرسنان به مى « 1 » ناب دادهاى
جانا شكست شيشهء دل ، برحذر كه هست * هر ذرّهاش چو نشتر زهراب دادهاى
دانى به بحر غم من سرگشته دل كيم * كشتى به دست خويش به گرداب دادهاى
* * *
به صد آزار از كوى تو اينك بار مىبندم * فغان كين بار نوميدى نه چون هربار مىبندم
ز چشم غير مىبندم شكاف زخم تيغش را * و ليكن غير پندارد كه زخم بار « 2 » مىبندم
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : سمى .
( 2 ) . اصل : يار .