تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة مقدمه 39

مساهمون:

صمقدمه ٣٩
نسيم لطف تو آن‌گونه ساخت طبع جحيم * كه عهد يارى بندد به بوستان آتش عجب نباشد اگر از سر ستيزه نهد * دماغ قهر تو در طينت خزان آتش دلم فسرده ولى طوطى زبان مرا * رسد ز شكّر نطق خدايگان آتش اگر ز بيم تو بر خود فلك ببندد در * در آسمان زنى از راه كهكشان آتش شها مراست زبانى به دولت مدحت * كه همچو آب از او مىشود روان آتش
مولانا ركن الدين مسعود
اى سخى در عاشقى خون خوردن و دم نازَدن * كار هركس نيست ، يا كار تو يا كار من است
* * *
هر دل كه سوخت خود را در آتش محبت * بايد پى تبرّك خاكسترش نگهداشت اين دل كزو بجانم ، چون صيد زخمى اوست * بازش به او سپارم نتوان گرش نگهداشت
ميرزا ابو طالب سخى
سر دهم گر يك نفس اين آه آتشناك را * تا قيامت خرمى نبود بساط خاك را جان نماند و دل كه در كوى تو خاكستر نشد * بعد از آن در پرده دار اين روى آتشناك را وصل نامخصوص را دادم به اين هجران خاص * ما به از شهد دغل دانيم زهر پاك را
مير رفع الدين حسين عرفى شيرازى نيز كه شرح حالش در مجلّد مربوط به شيراز خواهد آمد ، پيرو مكتب معنى طرازى است و عروس معانى را در الفاظ زيبا و فصيح زيورى شايسته بخشيده است ، مخصوصا معانى فيلسوفانه در برخى از ابيات به سخنانش طراز نيكو بسته است .
دهن خويش ببوسند و لب خويش مكند * چون در آيينه ببينند بتان صورت خويش
* * *
در دل ما غم دنيا غم معشوق بود * باده گر خام بود ، پخته كند شيشهء ما
* * *
چگونه مانع نظّاره‌ام شوى كه تو را * ز شوقِ روى تو سر تا قدم نگه خيز است
* * *
از آن به درد دگر هر زمان گرفتارم * كه شيوه‌هاى تو را باهم آشنايى نيست
* * *