گر ننهى ، همچو خاك روى ادب بر زمين * بادِ غرورت كناد آتش سر در هوا
ديدهء عشقت كجا نور دهد بىحجاب * از رَمَدِ چشمِ عقل گر نكنى توتيا
گردشِ چشم نياز هيچ كم از ناز نيست * شعله بر آذر كشد ، آب درين آشنا
همچو صدف رازِ خود در دل خود پاس دار * مُشك كه غماز گشت ، بود در اصلش خطا
گر نبود آهِ من با نفس سردِ غير * برفتد از صلب كُون نطفهء نشو و نما
خاطر من آفتاب وقف كند بر سپهر * پيكر من استخوان طرح كند بر هما
اين حَشَرِ بادسنج فاختهسان كردهاند * گردن اقبال خويش رنگ به خون ردا
با نظر مهرشان شعله شود زمهرير * با نظر جزمشان كاه شود كهربا
شعشعهء آرزو خانهء دل پاك سوخت * گو غم اين خانه خور خواجهء هر دو سرا
پيش تو از انبيا كس ننمايد دگر * مهر چو بگشود چهر ، چون بنمايد سُها
گر به غضب سوى جنس بانگ برآرى كه خيز * روح رود تا ابد ليكن رو در قفا
* * *
در نعت نبىّ اكرم ( ص )
زلفت زياده گشته پريشان و رخ ز شرم * صد چشمه آب خضر گشوده بر آفتاب
عنبر بر آفتاب گدازد و ز انتقام * موى تو خوش گداخته در عنبر آفتاب
پيشت ز انبيا ننمايد دگر كسى * آرى چراغ ، تيره نمايد در آفتاب
گرنه طبيب رأى تو بودى معالجش * پيوسته چون هلال شدى لاغر آفتاب
در گردش خطوطِ شعاعى رسن شود * پيچد اگر ز حكم تو روزى سر آفتاب
گاهى كه صورت تو نگارد به جاى موى * سر برزند ز خامهء صورتگر آفتاب
گر خويش را يكى ز غلامانش نشمرد * ياغى شوند لشكر انجم بر آفتاب
* * *
ز بس كه مىكند از سوز من فغان آتش * اساس جسم مرا مىخرد به جان آتش
به صبح ، مشعل خورشيد نيست شعلهفروش * فكنده قهر تو در سقف آسمان آتش
ز سينهام همه شب دود مىرود به فلك * مگر به كوكب من مىكند قِران آتش
نه كهكشان بود اين بر فلك كه بسته سپهر * براى خدمت رأى تو بر ميان آتش
محمد عربى آنكه خاك درگه او * زدهست در جگر آخر الزمان آتش