فكرى نشان مىدهد و مايهء انديشگى به گفتار خود مىبخشد و با اين ترتيب خواننده را نيز به تفكرى دلخواه مىكشاند . به عنوان مثال به نمونههايى اشاره مىكنيم :
شعلهء شمع محبت سوخت از پا تا سرم * هركه آبى گرم كرد ، آتش گرفت از پيكرم
رفته نور از پيكرم همدوش ماه مفلسم * رفته خون از ديدهام همچشم شمع خاورم
آنقدر تلخست كام من كه بعد از سوختن * مىگشايد چشمههاى زهر از خاكسترم
چون بماند در جگر آبم كه از سوز درون * تر به آتش مىشود هر دم زبان چون اخگرم
از بخور طبع آتشبار خود چون آفتاب * خون گشايد از دماغ چرخ مشك اذفرم
گر رود سوى فلك از آتش طبعم بُخور * گاوِ گردون مست مىگردد ز بوى عنبرم
من كه از سوز جگر بيرون رود دودم ز سر * دور نبود گر چو شمع از شعله باشد افسرم
گر فلك دارد ز انجم داغ بر پيكر چه شد * من كه خاكم بيش از انجم داغ دارد پيكرم
آنقدر داغست در جانم كه چون خيزم ز خواب * داغ بتوان رُفت همچون برگ گل از بسترم
طبع من آبىست كز وى مىبرد آتش نصيب * هم سرا پا آبم و هم پاى تا سر آذرم
چون دماغم مجمرآسا گرم گردد در خيال * عقل را انديشه بر آتش نهد در مجمرم
بس كه شيرين است كام طبعم از طعم سخن * تلخ آمد در مذاق نطق ، نام شكّرم
طفل طبع من ز جوى كهكشان خورده است شير * گر سيه بختم چه غم همشير سعد اكبرم
چون گشايد خاطرم بر قاف معنى بال فكر * جا كند سيمرغ همچون جوجه زير شهپرم
در كمين معنى مردم نىام چون ديگران * اين حريفان جمله معنىگير و من معنىگرم
گر خليلِ آتش غم نيستم چون زد رقم ؟ * سبزهء خط بتان بر روى آتش مجمرم
چون سپر رو مىكنم صد طعنه از هر بد گهر * گرچه چون تيغِ زبان خويش كانِ گوهرم
كار من زين چرخ دون همت نمىگيرد قرار * قصّه كوته ، من مسيح آسمان ديگرم
* * *
آغشته شفق به خون دل گرديده * با چرخ ز جور منفعل گرديده
نىنى به رخ تو كرده مه دعوىِ حُسن * در دعوى او فلك خجل گرديده
* * *
اى غم كه گهى اسير ما خواهى بود * اندر دل زار مبتلا خواهى بود
آن روز كه ما و دل نباشيم بگو * چون خواهى زيست ، در كجا خواهى بود ؟
ركن الدين مسعود