آرى نامرد بىمروّت * وى سرتاپا دروغ و تهمت
ملحد تو خودى و تهمت آن * بر من كردى به رفع شبهت
من جعفريم كه قول و فعلم * بر ملّت من دهد شهادت
افعال تو آنچه هست مخفى * اظهارش هست از ضرورت
هم شافعى و هم حروفى * اينت كيش است و آنت ملت
بر قول تو صد هزار نفرين * بر فعل تو صد هزار لعنت
من فهمى زاير امامم * بر خاك نهاده روى طاعت
فرداست كه پاى كرده از سر * در قطع طريق آن مسافت
آنجا چو رسم برآرم افغان * وز تو نكنم به جز شكايت
تا داد مرا چنان كه داند * از چون تو منافقى ستاند
و له فى المقطّعات
در ديارى كه مسكن فهمى است * چهره را خندهناك نتوان كرد
پنجه در شاخ سدره گر زدهاى * سرفرازى چو تاك نتوان كرد
رستهء اين زمين ز خرد و بزرگ * شان برابر به خاك نتوان كرد
نه كسيشان كشد ، نه خود ميرند * خويش را خود هلاك نتوان كرد
زنده در گور خود نشايد رفت * با اجل اشتراك نتوان كرد
من يكى و ز يكى چه كار آيد * نكنم جد چراك نتوان كرد
جمع گشته مست آنقدر ناپاك * كه به صد سال پاك نتوان كرد
* * *
هست ابناى دهر را به مثل * سخنان همچو خارپشت درشت
كس نديدم كه مردنى نبود * هيچكس نيست كش نبايد كشت
[ 18 . ] مير على اكبر متخلّص به تشبيهى
از جملهء سادات كاشان است و پدرش به كسب گازرى اوقات مىگذرانيد ، ليكن مشار اليه چون قابل افتاده بود در سنّ صبا ، ميل به مخالطت شعرا پيدا كرد و در شاعرى رشد تمام يافت ، امّا زود به خود قرار استادى و تحقيق داد و به واسطهء آن قرار و تصوّر ، دريافتن چيزى كه