تا ستمديدهء بيداد تو جان خواهد داشت * غم عشق تو ز اغيار نهان خواهد داشت
آنكه دل داد به عشق تو و جان ساخت نثار * منّتى تا به ابد بر دل و جان خواهد داشت
گر بود بنده سراپا همه تقصير و گناه * چشم لطف از كرم دوست همان خواهد داشت
* * *
دلم به وعدهء وصلت از آن شكيبا نيست * كه از كلام تو آثار صدق پيدا نيست
مشو ز تازه گرفتار خويشتن غافل * چه اعتماد به صيدى كه بند بر پا نيست
بهطور وصل رسيده كليم و حيران است * كه راه منزل جانان هنوز پيدا نيست
* * *
زمانه پُرستم از جور بىكرانهء توست * خراب حالى عشاق در زمانهء توست
كمان ناز به زه كرد نرگست ديگر * خوشا كسى كه دلش « 1 » قابل نشانهء توست
* * *
اى به فرمان رقيبان ، در پى قتلم مباش * اينكه مىبينم تو را با غير و مىميرم ، بس است
* * *
از بهر قتل همچو منى مضطرب مباش * جان دو كون در خطر از اضطراب توست
* * *
دگر از تيغ بيدادش دلم خشنود مىگردد * كه فكر راحتى در جان غمفرسود مىگردد
دگر دارد سر قتلم نگاه چشم خونريزش * كه جانم گرد آن شمشير خونآلود مىگردد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : دلت .