سر فتنهء ايّام كن ، چشم بلاانگيز را * سر ده به قتل عالمى آن غمزهء خونريز را
اين لشكر بيداد را بيرون بر از صحراى دل * بر هم مزن اى جنگجو اين دشت آتشخيز را
* * *
خدايا مهربان گردان به ما آن بىمحبّت را * خلاصى ده ز قيد غم گرفتاران محنت را
به توفيق نياز من جهان حسن را دارد * كنون بر من تغافل مىزند ، بنگر حقيقت را
* * *
سيه چشمى ربود از يك نگه صبر و قرارم را * سهى سروى فكند از پا دل و جان فگارم را
من امشب ديده بر را هم خدا را اى غلط وعده * مكش از باد نوميدى چراغ انتظارم را
* * *
كرده سرگشته دلا باز نگاه كه تو را * برده از راه دگر چشم سياه كه تو را
اى شه حسن كه دارى سر عاشقگيرى * كرده سرگرم سپه « 1 » رشك « 2 » ، سپاه كه تو را
هست پرميل به سيمين ذقنانت اى دل * تا برد آبخورش بر لب چاه كه تو را
هاشمى راست بگو باز كجايى عاشق * مىتوان جست دگر بر سر راه كه تو را
* * *
مردهام از رشك دوش ، اى به كسان بادهنوش * نقل مكن پيش من ، صحبت دوشينه را
* * *
رقيبان تا به كى باشند خندان در وفاى تو * گره باشد ز جودت گريه دايم در گلو ما را
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : سيه .
( 2 ) . اصل : اشك .