هاشمى عمرىست راه عاشقى پيمودهام * اينچنين سنگيندلى هرگز دُچار من نشد
* * *
همچو من ديوانهاى بر چرخ استغنا زنى * اين زمان با آن سگ كو صد تواضع مىكند
* * *
عجب كه جلوهء حسن تو در نظر گنجد * تجلّيى ز جمالت به كون درگنجد
ز عهدهء غم او بيشتر برون آيد * هر آن دلى كه در او درد بيشتر گنجد
* * *
چشم فتّان تو هرگه مىرود در خواب ناز * فتنه مىگردد به گردش پاسبانى مىكند
* * *
دى نكردم سجدهء آن شاه حسن از بيم غير * گفتمش صد عذر و با من سر گران دارد هنوز « 1 »
* * *
ز مى خوردهست گويا آب ، گلزار جمال او * كه باغ حسن او امروز خوش كيفيتى دارد
* * *
اگرچه شهرهء شهرم ز مىپرستى خويش * ولى خوشم كه ندارم خبر ز هستى خويش
* * *
ز دنيا مىروم با يك جهان حسرت نمىدانم * كه چون در خاك مىگنجم بدين حسرت كه من دارم
من از بىالتفاتىهاى يار تازه مىبينم * كه خواهد تازه شد داغى كز آن يار كهن دارم
* * *
كجاست بخت كه سرخوش ز جام ناز تو گردم * به بزم خاص تو آيم حريف راز تو گردم
هامش
( 1 ) . اصل : سرگرانى مىكند .