دلى كه گشت به درد تو مبتلا چه كند « 1 » * دواى خود ز كه جويد ، به اين بلا چه كند ؟
غمت كه سر به جهانى فرونمىآرد * به من چگونه مصاحب شود مرا چه كند ؟
* * *
مرا هرگه ز لذّتهاى جورش ياد مىآيد * هزاران « 2 » رشك بر هر كشتهء بيداد مىآيد
دلم را زد به تير غمزه و من مضطرب حالم * كه اين صيد زبون كى بر سرش صياد مىآيد
اگر دارى غم جان هاشمى سويش مبين ديگر * كه كار صد اجل ز آن غمزهء جلّاد مىآيد
* * *
در جهانم نيست طالع هاشمى از هيچ كس * با كسى يارى نكردم ، كاو به من دشمن نشد
* * *
دى ز آزار رقيبان مضطرب حالم چو ديد * تا دهد تسكينِ من ، صد شكوه از اغيار كرد
* * *
ببين كمال تعلّق كه كُشتهء ستمش * هنوز از رخ او چشم برنمىگيرد
* * *
باد در آتش مدام اين جان ناوك خوردهام * كاضطرابش ذوق صيد از خاطر صياد برد
* * *
دلم را رام خود ناكرده از مجلس مرو بيرون * رمد صيدى كه بىوقت از كمين صياد برخيزد
* * *
تو بىوفايى و دورى گزين و غير طلب * چه اعتماد به يارى كه اينچنين باشد
* * *
مىكند آزار من بهر رقيبان هر زمان * صد تنزّل كردم و او شرمسار من نشد
هامش
( 1 ) . اصل : كنم .
( 2 ) . اصل : هزار .