مرغ قفس شيد كه طوطى صفت آموخت * در مكتب عرفان خدا ، لفظ خدايى
راضى شده از گل به نظر كردن دورى * قانع شده از باغ به پيغام صبايى
عمرى است كه تا زاهد افسرده اسير است * در كشور ابليس پى كسب هوايى
چون بنده كه از خدمت مخدوم گريزد * هر روز از آن خطّه گريزند به جايى
در گردنشان تا غل شيطان ننمايد * از غايت تزوير بپيچند ردايى
زين هرزه درايى دل ما زنگ برآورد * ساقى برسان جام مى زنگزدايى
ما خشكلبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى ، خانه خرابيم
* * *
ساقى چو مه روى ترا در نظر آريم * گويى كه سر از روزن خورشيد برآريم
نور بصر از مهر به دريوزه بگيريم * تا حسن سراپاى ترا در نظر آريم
از فيض تو رونقشكن دُرّ يتيم است * هر دُر كه ز درياى تفكّر به درآريم
در ذائقهء سامعه بس نوشگوار است * چندانكه ز بستان طبيعت ثمر آريم
چون فكر به دريوزه فرستيم سوى چرخ * بس تحفه كه از ملك قضا و قدر آريم
از تلخ عدو ذوق طبيعت نشود كم * بر حنظلش از تنگ شكر صد حشر آريم
ته جرعه به جام مه و خورشيد فشانيم * آن لحظه كه با ساقى و ساغر بهسر آريم
ما خشكلبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى ، خانه خرابيم
* * *
هرچند كه در حلقهء احباب نشستيم * گويى كه كتانپوش به مهتاب نشستيم
ديديم كه از صحبت ما سخت ملولند * گر پهلوى اين طايفه در خواب نشستيم
شد عمر به تلخى ز كف از بس كه به هر دم * در مرگ وفادارى احباب نشستيم
تا ژاله صفت لطمهخور بحر نگرديم * چون قطرهء نيسان به ته آب نشستيم
با مردم چشم از همه كس گوشه گرفتيم * بر خوان دل خود به مى ناب نشستيم