ساقى نفسى شد كه رخ جام نديديم * چون مهر به مشّاطگى شاهد كان شو
بىساغر مى مجلس ما نور ندارد * برخيز و به آوردن خورشيد روان شو
ما خشك لبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى ، خانه خرابيم
* * *
ساقى بده آن مى كه به نورش گهر خويش * پشت شجر طور شكست از شجر خويش
آن باده كه پروانه چو لب تر كند از وى * گيرد سر صد شمع به مقراض پر خويش
آن شاهد بدخو كه چو عارض بفروزد * خورشيد تعقّل نكند بر زبر خويش
تا آفت چشم بد زهّاد نبيند * سوزد بر او شعله سپند شرر خويش
از جامش اگر راتبهء نور نگيرد * خورشيد به بازار نيارد قمر خويش
در كاسهء سر عقل شود مست به بويش * خشت خُم او گر بنهى زير سر خويش
در كار دلسوختگان كن مى نابى * تا چند بسازيم به خون جگر خويش
ما خشكلبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى ، خانه خرابيم
* * *
ما دلشدگان را چمن عيش مقام است * آن روضه كه سرو و گلش از شيشه و جام است
باغى كه ز عكس رخ گلهاش مه نو * تا بر زبر او برسد ، ماه تمام است
آن بقعهء پرفيض كه از كثرت انوار * چون شام از آنجا گذرد صبح خرام است
در ميكده ساقى دل ما برد همانا * نشنيده كه در صحن حرم صيد حرام است