دل نهاد هجر بودم يك نگه كردى و باز * خو به حرمان كردهاى را رنج حرمان تازه شد
تا تو طرح عشقبازى در جهان كردى رفيع * رسم جانبازى ميان عشقبازان تازه شد
* * *
خيال زلف تو در كس قرار نگذارد * تصور نگهت هوشيار نگذارد
طراوت گل رويت به دعوى آمده است * كه آب و رنگ به جوى و بهار نگذارد
قرار داد دل بىقرار من اين است * كه تا به حشر مرا برقرار نگذارد
شبى به كلبهء ما وعده كرد و مىترسم * كه باز گردش ليل و نهار نگذارد
خوشا كسى كه به روزشمار همچو رفيع * ز دست ، دامن هشت و چهار نگذارد
* * *
اى داستان حسن تو در هر ولايتى * وى احسن القصص ز جمالت حكايتى
خوش محضرى به خون من از تو تمام كرد * خطت كه بر صحيفهء خوبىست آيتى
هرگز وصال دوست نصيب دلم مباد * گر در ضمير من گذرد هم شكايتى
سر برنياورم به دو كون ار به هم رسد * از يارِ كمْعنايتم اندك عنايتى