عيب است رفيع از تو كه عاشق شوى اكنون * زيبايى اين كار در ايّام شباب است
* * *
تو را چو بخت من اى مه به طرف بام كشيد * دلم ز طالع خود منّت تمام كشيد
دو روزه دورى ما اين نتيجه داد ببين * كه همنشينى دشمن به صبح و شام كشيد
براى يكشبه و صلى كه نيم ساعت بود * هزار ساله ز من هجر ، انتقام كشيد
* * *
دل دعا گفت اى حريفان خاطر آسوده را * نوبت بيدارى آمد ، چشم خوابآلوده را
* * *
آن چشم فتنهجوى ميان من و رقيب * صحبت به هم رساند و تماشا نمىكند
كوشش به هرزه چيست دلا گر حريف اوست * با مفلسى چو ما و تو سودا نمىكند
اين مىكُشد مرا كه به اغيار نرگسش * ميل نگاه دارد و عمدا نمىكند
تا كام خويش مىطلبى عاشق خودى * يوسف به هرزه منع زليخا نمىكند
* * *
گريهء ما عالمى را دل بسوخت * آب ما هم كار آتش مىكند
* * *
باز بحر ديده را سوداى طوفان تازه شد * سيل اشكم را به دامان عهد و پيمان تازه شد
بلبلى را كز ترنّم سالها لب بسته بود * در گلستان وفا فرياد و افغان تازه شد